عید بندگی

عید همگی مبارک

امسال معلوم نبود چه جوری ماه رمضون رفت

خدایا این نماز و روزه های دست و پا شکسته رو ازمون قبول کن

چوب خدا!!

شنیدین میگن چوب خدا صدا نداره؟

اما من صبح صداشو شنیدم!!

چند روزی بعد اون دعوا با همسری سر سنگین بودم اقا هم نهایت بهره رو برد از اون دعوا

زود میخوابید کاری به کار بچه ها نداشت هر برنامه ای دوست داشت میدید

اممممممممممممممممممممممما

صبح که میخواست بره سر کار ماشینش روشن نشد که نشدشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے بعد از ظهر هم تمام وقت در خدمت ماشین بود تعمیر گاه و این حرفا اخر کار هم کلی خرج ماشین شد و دلم یکم خنک شدhttp://sheklaki.blogfa.com

دلتنگم!

همیشه هر وقت شروع به داد و فریاد میکنه میرم و سرمو به کاری گرم میکنم اونم بعد کلی رجز خونی بی خیال میشه تازه اونی که میره منت کشی من بد بختم اما دیشب..

.

.

اشپزخونه مشغول حمالییییییییییییی  بودم دیدم داره بچه رو میزنه طاقت نیاوردمو گفتم خیلی بی جا میکنه اونی که حوصله زن و بچه  و..........................نداره هوس زن گرفتن میکنه!

این گفتی بلا گفتی مثل بمبی شد که ترکش انفجارش مستقیم رفت رو اعصاب بچه هام

میدونی چرا چون تا به الان با یه مجسمه دعوا میکرد و چون حالا مجسمه زبون داشت و درک و تصورش برای اقا یکم سنگین بود!

اینو گفتم و رفتم رو تختم دراز کشیدم اخه اکثر شبا من تنها تو اتاقم میخوابم و همخونه(همسر)پیش بچه ها !

چیزی با نام طلاق عاطفی شنیدین اینجانب خیلی وقته مبتلا شدم!خیلی وقته بهش پیشنهاد دادم جدا از هم زندگی کنیم میخوام باقی مونده عمرم برای خودم زندگی کنم و فقط خودم باشم و خودم و خودم و بچه هام !!

توقع زیادیه؟؟؟

 

چی بگم از دست بعضی ها

دیروز زنگزدم منزل خواهر شو شو و بارداری رو تبریک گفتم و یکم گلایه از اینکه شب قبلش تو مهمونی که منزل گرفته بودیم نیومد؟اونم کمر دردو بهونه کردمیگه تا به الان دخترش لگن میزاشته براشمیترسه بچش سقط بشهمیگما فکر کنم بچش پسمله

نامزدینگ

پنج شنبه هفته پیش پسر خاله رسما نامزد دار شدچند سالی میشد قصد داشت ازدواج کنه اما اونی که باب میلش باشه متاسفانه یافت نمیشدملاکش یعنی مهمترین ملاکش این بود که طرف خیلیییییییی خیلییییییییییییییییییییی زیبا باشهحالا اونایی که دیدن میگن خیلی نازهما که هنوز رویت نکردیمانشاالله خوشبخت بشی پسمل خاله
میگم ها چیزی به سال نو نمونده

اسفند دونه

ماه اسفند و دوست ندارم چون برام یاداور خاطرات خوبی نیست.
۱ اسفند سالگرد ازدواجم بود که همسری در یک اقدام انتحاری یه موبایل یاسی رنگ نوکیا بهم کادو دادو ۹ اسفند که با رسیدنش باید از ۲۰ و خاطراتش خدا حافظی کنم و قدم در دنیای نا اشنای ۳۰ بزارمهر چند که دهه ۲۰ خیلی برام سخت گذشت ولی توکلم بازم به خودشه.
یکشنبه کارگر اومد و خونه رو کمی سر و سامون داد و قرار گذاشتیم اخرین شنبه سالو هم برای نظافت بیاد و اما ارشد امسال هم امتحان دادم با اینکه خیلی کم تونستم بخونم ولی برای امتحان رفتم همسری میگفت ازاد هم ثبت نام کن ولی چون بچه ها کوچیکن فعلا تصمیمی در این مورد ندارم.
خدایا سال ۹۱ رو برامون خوب خوب رقم بزن

خبر نامه

امروز همسری رفته بود خونه باباش .البته که بازم نرفتم بزار تنها بره تازه ساعت ۵ونیم فیلش هوای هندوستان کرده بود و یادش افتاده بود بله این جا هم کس و کاری داره وقتی اومد رفتم اشپز خونه و خودمو مشغول کردم تا پرمون به هم نگیرهولی مگه این ادم از رو میره اومده بود منت کشیدوباره رفتم اتاق محمد و گریه و ....................................................
اومد کنارم دراز کشید که فلان و بهمانگفتم بزار تا تو حال خودم باشم  دیدم کبک اقا همچین خروس میخونهشوشو:اگه گفتی چه خبر بود؟
من:

شو شو: خواهرم حاملههههههههههههههههههه ست
من:اخهههه تو چهل و ............. سالگی جلل خالق

بهترین سر اغاز

عرفه سال ۸۸ هیچ وقت از خاطرم پاک نمیشه یه همچین روزی صبح زود بعد از نماز رفتم و با بیبی چک ازمایش کردم وایییییییییییییی خدای من باورم  نمیشد دو تا خط قرمز پر رنگ افتاده بود تمام وجودم پر از شادی شد دو ماه میشد من و اقای همسر برای بچه دار شدن تلاش میکردیم و باورم نمیشد اینقدر زود لبخند خدا رو به زندگیمون ببینم ۰
بعد از ظهر که میخواستم برم دعای عرفه همسری هی میگفت مواظب خودت باش منم
فرداش رفتم پیش دکترم  اونم یه سری از داد خلاصه مادر شدن ما قطعی شده بود و ما هنوز تو شک نا باوری به سر میبردیم البته اینم بگم قبلش ما یه پسر کاکل زری به نام محمد داشتیم  که برای این دومیه این جوری غش کردیم.
حدود یک ماه شد دکتر سونو داد اون روز منو و محمد تنها رفتیم چون اقای همسر جلسه داشت
بعد از کلی این پا اون پا کردن نوبتمون شد رفتم موبایلمو خاموش کردم دراز کشیدم رو تخت دکتر شروع کرد گوشی رو این ور و اون ور کردن هی فشار میداد هی تعجب میکرد !
منم ترسو داشتم دق میکردم از ترس گفتم چی شده ؟ دکتره گفت هیچی برو یکم دیگه اب بخور  راه برو بعدش بیا
خلاصه سرتونو درد نیارم این داستان سه بار تکرار شد بار اخر اشک میریختم و دعا میکردم چیزی نباشه
رفتم نگران دراز کشیدم و پرسیدم چی شده خانم دکتر تو رو خدا بهم بگین

دکتر گفت یه چند دقیقه صبر کن باید  مطمئن بشم.