خدایا دلم اغوشت را تمنا میکند...

پرنده در قفس را دیدین؟چقدر خودش رو به در و دیوار قفس میکوبه  اخرش چی ؟منم مثال پرنده ای در قفس تسلیمم! به دنیای بی وفا و تمام ادمکهای ریزو درشتش ....یاد گرفتم که بی عشق هم میتوان زندگی

کرد!یاد گرفتم باید سکوت کرد تا خیلی چیزا نلغزن و ویران نشن! دلم تنگه خدا خیلی خیلی تنگه

 

خدایا...

دلم عجیب گرفته بعضی وقتها به خودم میگم چرا باید تو بهترین دوران عمرم که تنها فقط یک بار  تجربشمیکنم  همش اویزون باشم توفکر باشم سایه سنگین  نامرد رو تحمل کنم رابطه ما مثل لیوان شکسته ست که بارها بند زدن !به خاطر بچه هام بندش زدم طفلی ها دلم براشون کبابه وجودش ،حضورش برای من فقط حکم یه حفاظ رو داره تا هر بی سرو پایی جرات سرک کشیدن به حریم من و بچه هامو نداشته باشن همیندلم گرفته خدا ..امروز وفات حضرت خدیجه و دهمین روز از ماه پر برکت خداست  دیشب افطاری دادم و یه نذری برای براورده شدن حاجتی کردم که اگه اگه اگهاجابت شد سال بعد هم به احترام بانوی بزرگ اسلام افطاری بدم انشاالله

خنک شدم .........................

هیچ چیز نمیتونه به اندازه یه خرید مشتی جگرمو حال بیاره اونم وقتی در اوج خشممامروز طی مراسمی نه چندان با شکوه همخونه رو کشوندم مغازه لوازم خانگییییییییییییی و یک عدد ماشین ظرفشویی مارک بیم گرفتم

تازه تو فکر تستر و چیزای دیگه ای هم بودم اما با این قیمت های سر به فلک کشیده و دیدن رنگ پریده همخونه  به همین بسنده کردم

راستی چند وقته دارم رو مخش کار میکنم تعطیلات عید اگه زنده موندیم از تیغ عزراییل بریم شیراز و اصفهان و...

تا خدا چی بخواد

من همینم...

 

به هیچ عنوان سعی در اثبات خودم ندارم.ترجیح میدم برچسب اشتباه بخورم تا اینکه خودم را به بعضی احمق ها ثابت کنم.

عرفه و یه راز

عرفه سه سال پیش یادش به خیر

اگه یادتون مونده باشه پارسال خاطره اون روزو نصفه گفتم حالا بقیه شو بخونین

خانم دکتره کمی این ور اون ور کرد و گفت :من این جا دو تا جنین میبینم

باور کنین اون روز فهمیدم که من یکی از جان سخت ترین مخلوق خدایم تا مرز سکته رفتم حتی برای چند ثانیه دیدم که قلبم از تپش ایستاد اما زنده موندم چیییییییی خانمم دکتر؟؟

این جا دو تا جنین میبینم که حرکت دارن !!واییییییییییییییییییییییییییی خدای من حالا من چیکار کنم؟؟از تخت بیام پایین پاهام دیگه جونی نداشت سال اخر دانشگاه بودم محمدم تازه ۴ سال داشت تازه من  و۳ تا بچه؟؟؟تا ۴ ماه گریه کردم با گریه خوابیدم و با گریه بیدار شدم باورش برام خیلی سخت بود ! تو اسمون زندگیم ستاره وسهیل شروع به درخشیدن کردند 

هی روزگار..

دیروز که از اداره اومد تو دستش نصفه نونی بود که همین جوری با ولع گاز میزد نپرسیدم چرا؟؟بعدا گفت قندش افتاده بوده داشته میلرزیده جلوی اولین نانوایی ایستاده دوتا نون بیشتر نمونده بوده ..یواش گفتم چقدر بد شانسم !!حالا اون موقع روز نانوایی باید باز میبود؟حالا باید دو تا نون هم میموند؟؟همخونه شنید و بلند خندید طفلی فکر میکرد شوخی میکنم

کاهش وزن تضمینی...

چقدر غصه ادمو داغون میکنهباور کنین رژیم های سخت ..باشگاه..روزه های ماه رمضون..هیچ کدومشون نتونستن یک گرم از وزنمو کم کنن اما.............

غصه تونست در عرض دو هفته ۶ کیلو از وزنمو کم کنه

حالا وقتی لباس میپوشم پسملی میاد میگه مامان چقدر خوشگل شدیاما از درونم مثل بیرون خوشگلم

داغونم به خدا

رها یم!!!!!

درراستای اون دعوا دیلاق خانم حرف هیچ بنی بشری رو گوش نداد و باز به تقلیدش ادامه داد

بعدش به دنبال اون جر و بحث دعوای سختی بین من و همخونه پیش اومد !چون هر چی میکشم از بی حمایتی و بی خیالی اونه !به دنبالش قهرمون تا امروز ادامه داشته

ما که مدتهاست دنبال یه خونه یا یه زمین بزرگ میگشتیم حالا تو این هیر و ویر گیر اومده من که اصلا باهاش حرف نمیزنم اونم چند بار اس ام اس زده که وقت میگذره و زمین به فروش میرسه اما دریغ از جوابی

بعدشم تمام کتابایی رو که اورده بودم تا امسال برای ارشد بخونم رو چپوندم تو یه کارتون و گذاشتم گوشه انباری اصلا قید درس و دانشگاه رو برای ابد زدم!دیگه میخوام رها باشم میدونی منظورم چیه؟یعنی هر چی پیش بیاد! دیگه هیچ برنامه ای برای اینده خودم ندارم باورم نمیشه این منم که به این حال و روز افتادم ؟منی که اول هر سال برای تک تک روزاش برنامه ریزی میکردم منی که برای ده سال بعدم هم برنامه ریزی داشتم حالا ببین به چه روزی افتادم !

چقدر تقلید!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باورتون نمیشه!!!!!!!!!!!

خواهر شوهر دیلاقم زایید!!!حالا بپرسین چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پسر!!!!!!!!!!!!!

این شوهر خیکیش عاشششششششششششششششششششق پسربود اما....

خواهر شوهره ده سال پیش یه دختر با هزاران دارو و دوا ودعا اورد .

حالا به نظر شما این پسره کجای باباهه نشسته باشه خوبه؟؟؟

بازم باورتون نمیشه بگم اسم پسره رو اومده مثثثثثثثثثثثثثل پسر کوچیکه من گرفته

چند ماه پیش عروسی پسر دایی همخونه بود چپ میرفتم راست میرفتم میگفتم اهایییییییییییی فلانی اسم پسر منو نگیری !!به خدا باهات قهر میکنم

جاریها میخندیدن که حالا از کجا معلوم پسره!!مگه دیوونه هست تو این فراوانی اسم بیاد این کارو بکنه !حالا همه دیدن که بودحالا در همین راستا به جز روز اول که بیمارستان رفتم دیگه نه ازش خبر گرفتم نه عیادتش رفتم تازه بهش اس ام اس هم دادم که اگه کدورت و دعوایی هم پیش بیاد مسببش خودتی

خسته ام!

دروغ دروغ دروغ!!!!

نمیدونم تو کدوم پیچ مسیر زندگیم راه رو بیراهه رفتم که چنین تاوانی رو باید بابتش بپردازم؟باور کنین زندگی برام خیلی زجر اور شده تمام برگ برگ دفتر خاطراتم بوی غم و تنهایی گرفته ادمی نیستم که دردمو فریاد کنم بغضمو مشت کنم و بکوبم به سینه همونی که در عرض چند سال ازم یه مجنون ساخت !!!

نمی بخشمت..

کلمه ای که مدام روزی صد بار با خودم نجوا میکنم کلمه ای که مهر انتهای هر برگ نوشته هامه

کاش یه روزی بتونم بی رودر واسی و بی پرده از دردام براتون بگم

تو رو خدا دعام کنین برای ارامش روح و روانم دعام کنین به خاطر بچه های معصومم دعام کنین

دوستتون دارم بی نهایت